چون باد صبا سوي چمن تاختن آورد

شاعر : عطار

گويي به غنيمت همه مشک ختن آوردچون باد صبا سوي چمن تاختن آورد
پس از چه سبب غرقه به خون پيرهن آوردزان تاختنش يوسف دل گر نشد افگار
زين شکل که از پرده برون ياسمن آورداشکال بدايع همه در پرده‌ي رشکند
زين بوي که از نافه به صحرا سمن آوردهرگز ز گل و مشک نيفتاد به صحرا
زين رسم که در باغ کنون نسترن آوردصد بيضه‌ي عنبر نخرد کس به جوي نيز
از مشک برافکند و به گوش چمن آوردهر لحظه صبا از پي صد راز نهاني
در مهد چو عيسي به شکر در سخن آوردآن راز به طفلي همه عيسي صفتان را
آبي چو گلابش ز صفا در دهن آوردچون کرد گل سرخ عرق از رخ يارم
سر از غم کم عمري خود در کفن آوردلاله چو شهيدان همه آغشته به خون شد
آخر جگري سوخته دل‌تر ز من آورداول نفس از مشک چو عطار همي زد